29 June 2025
ا ت created group «روضه - فرزندان زینب» with members ا ت
ات
13:54
ا ت
ش
شعر مذهبی رضیع الـحسین 29.06.2025 13:10:40
#اولاد_حضرت_زینب


رسید روضه ی چارم..عقیله حیران است
شب وساطت طفلان و اذن میدان است
میان خیمه ی زینب دوباره طوفان است
رسیده خدمت ارباب و دیده باران است

حسین مانده و زینب..چه قاب و تصویری
عجب سکوت عجیبی…چه حال دلگیری..

گرفته دست برادر که یاورش باشد
فقط نه خواهر او،بلکه مادرش باشد
که مرهمی به روی داغ اکبرش باشد
میان خیمه ی ارباب،حیدرش باشد

عقیله ی علویه،خودِ خودِ مولاست
و آخرین قسمش جان حضرت زهراست

که ای تمام من ای یارِ بهتر از جانم
نگاه کن به نگاهم ببین پریشانم
اگرچه در خورِ شان تو نیست..می دانم
قبول کن کم مارا به ذبح طفلانم

برای غصه ی من چاره ای کن آقاجان
خودت دعای سفر را بخوان بر این طفلان

خیال کن که بمانند پیش خواهر تو
هزار خولی ببینند در برابر تو
هجوم حرمله ها را به سمت دختر تو
به روی نیزه ببینند راس اصغر تو

تو را به گودیِ گودال و زخم بر بدنت
به زیر سم فرس ها و نیزه در دهنت

مرا به بند اسارت میان نا محرم
سر بریده ی تو..گیسوان تو در هم
به نیزه ای سر عباس را که شد مبهم
مرا به بزم شراب و عذاب در هر دم

قسم به جان تو دق می کنند بی تردید
همان دمی که ببینند صورتت پاشید

#آرمان_صائمی

@raziolhossein
ات
14:00
ا ت
ا
اشعار عبدالمحسن 21.06.2024 00:23:01
#این_یاس_ها
السلام علیکم یا ابناء الزینب علیهم السلام

این یاس ها که در بَر ِ من قد کشیده اند
حالا ز داغ اکبر تو قدخمیده اند
دیدند می چکد ز عبا خون اکبرت
دیگر از این حیات ببین دل بریده اند
تا دیده اند بین عدو غربت تو را
بر یاری ات دو ارتش زینب رسیده اند
بر تن، لباس رزم‌ نمودند ناگهان
وقتی صدای بی کسی ات را شنیده اند
چیزی نداشتم که کنم من نثار تو
پیش تو این دو آبرویم را خریده اند
هستیّ ِخواهر تو همین دو کبوتر است
شکر خدا که در ره تو پر کشیده اند
در خیمه مانده ام که نبینم غم تو را
در لحظه ای که پیش تو در خون تپیده اند
شکر خدا شهید شدند و به روی خاک
خنجر به روی حنجر پاکت ندیده اند
اما شوند همسفرم بین دشمنان
بر روی نیزه صاحب رأس بریده اند

✍علی مهدوی نسب(عبدالمحسن)
https://t.me/abdolmohsen158
ات
18:08
ا ت
روضه طفلان زینب

*دوتا بچه های زینب سلام الله اومدن تو‌خیمه، چی شد مادر؟
رفتن یه گوشه از خیمه زانوهاشون رو بغل گرفتن. چیه مادر؟! مگه دایی چی گفت بهتون؟
دایی ما رو‌ نپذیرفت، مارو‌قبول نکرد. گفت شما باید کنار خواهراتون، کنار مادرتون وکنار این زن وبچه ها باشید.
بی بی دست دوتا بچه هاش رو‌گرفت..رفت خیمه ی حسین‌.
داداش! قرار ما این نبود. چرا این دوتا بچه رو رد می کنی؟ اون‌موقعی که علی اکبر می خواست بره بدون هیچ‌حرفی بهش گفتی برو. نگاهم نکردی نگفتی علی اکبر باید سایه اش رو سر ما باشه. حالا که نوبت به بچه های من رسید میگی باید بالاسر ما باشن.....
خوبه اینا ببینن دستای من رو میبندن. خوبه اینا باشن ببینن مادرشون بین نامحرماست... خوبه اینا باشن ببینن رقیه ات رو‌ با تازیانه میزنن..*



*خبر آوردن عون‌ و محمد رو هم کشتن.
همه منتظرن بی بی زینب از خیمه بیاد بیرون همه نشستن بی بی بیاد بچه هاش رو بغل بگیره.. هرچی صبر کردن دیدن بی بی از تو‌خیمه بیرون‌ نمیاد.
یکی از این بچه ها تو بغله حسینه،یکی تو بغل عباسه، بچه ها رو بغل گرفت آوُرد. بالاخره زینب بالاسر بچه هاش میاد....؟

یه نفر از این زنها اومد تو‌خیمه گفت: زینب جان مگه خبر نداری؟!
شروع کرد مقدمه بچینه، بی بی گفت چی میخوای بگی؟ میخوای بگی بچه هام رو‌ کُشتن؟
پرسید چرا از خیمه بیرون نمیای؟
فرمود: میخواهید من از خیمه بیام بیرون خجالت دادشم رو ببینید.

داداشم همین‌جوری داره خجالت میکشه، علی اکبر رفت، خیلی خجالت کشید. اینقدر بهش خندیدن....*
ا ت pinned this message
ا ت pinned this message