حضرت
#اباعبدالله_الحسین #سیدالشهداء صلوات الله و سلامه علیه
حضرت
#عقیلة_بنی_هاشم صلوات الله و سلامه علیها
حضرت
#ابوفاضل صلوات الله و سلامه علیه
حضرت
#ام_البنین صلوات الله و سلامه علیها
از کـَـربـلا بـَــر تــــو خـَــبـَـر آوردهـ اَمـ....
بغض گلو ، خون جگر آوردهـ اَمـ....
غـــارَتـ شـــُدَنـ کـــُل بــ.َدَنـ هـا و خـیــامـ....
از پـــِســَرانـَتـ یـکـ ســِپــَر آوردهـ اَمـ....
قلبم شده لبریز درد اُمـ الـبـَـنـیـنـ...
گشتم اسیر و کوچه گرد اُمـ الـبـَـنـیـنـ...
من که هنوز چیزی نگفتم از حـُـسـِـیـنـ...
دستانِ تو گَردیده سرد اُمـ الـبـَـنـیـنـ...
تا که ابالفضلت سوی علقمه رفت...
پرشد دل اهل حرم از صد امید...
باور نکردم بر زمین افتاده است...
تا بانگ اَدرِک یا اخَایِ او رسید...
دیدم حسین با قد خم برگشت حرم...
همراه او گشت امیدم نا امید...
چشمانمان سوی نگاهش تا فِتاد...
دیدم حسینم ناگهان از نا فِتاد...
یک دست عنان و دست دیگر بر کمر...
در بین خیمه تا رسید از پا فِتاد...
دیدم سؤال کودکان را بی جواب...
دیدم خجالب میکشید او از رباب...
دیدم عبایش را حسین کنار زد...
تیری اصابت کرده بود بر مشک آب...
ام النبین گریه امانم را برید...
ام البنین بغضی گلویم را دَرید...
ام البنین خجلت کشیدم از حسین...
تا که بپرسم بر لب دریا چه دید...
دستان او خونین و رنگ ، پریده بود...
گویا که تیر از بدنش کشیده بود...
ام البنین من دیدَم و ، ندیده ای...
وقتی رسید قامت او خمیده بود....
بر زیر لب زمزمه داشت ام البنین...
غربتی از علقمه داشت ام البنین...
فهمیدم آمد مادرم در علقمه...
او عطر و بو فاطمه داشت ام البین...
عباس رفت و ، رفت به غارت خیمه ها...
عباس رفت آمد به جانم غصه ها...
عباس رفت و سوخت در آتش خیام...
عباس رفت و دیدم از خصم صدمه ها...
ام البنین حالا بگویم از حسین....
گویم به تو حالا من از نور دو عین....
راس حسین را بر روی نِی دیده ام...
حق داری نشناسی تو دیگر زینبین...
بشنیدم از رگ های ببریده سخن...
از حنجر ببریده میگوید به من....
با من تکلم کرد یا ام النبین...
زینب بیا ای خواهرم اخت الحسن...
ممکن نشد بشناسمش در آن میان...
بسکه به جسم او نشست تیر و سنان...
از پا نشستم رفت از جانم توان...
ام البنین دیدم بهارم در خزان...
آن پیکری که اختر افلاک بود...
عضو ، عضوِ او دیدم جدا بر خاک بود...
دیدم مثال مادرم ام البنین...
روی زمین پهلوی او هم چاک بود...
بر قلب من آمد هزار و یک محن....
دیدم که غارت شد ز جسمش پیروهَن...
معجر نبود تا که کنم جسمش کفن...
دیدم به جسمش خاک صحرا شد کفن...
دیدم حسینم بین خون رفته ز حال....
دیدم به قتلگاه ، حسینم پای مال...
ام النبین دیدم ز کوفه تا به شام...
بر روی نیزه های خصم ماه هلال...
بُردَند از حـُـسـِـیـنـِ من انگشترش...
بُردَند از عــَـــبـاسـِ تو خود و زِرِه...
با تازیانه میزدند بر جسممان...
هر جا فتاد بر کار خصم ما گره....
📆 : یوم سبعة عشر من شهر جمادی الثانی ١٤٤١
*اللهم صلی علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک*
*اللهم عجل فرج مولانا صاحب الامر و العصر و الزمان و عجل خزی اعدائه*
*«اللّهُمَّ الْعَنْ أبَا الشُّرُورِ وَ أتباعَهُ فِی کُلِّ لَمْحَهٍ بِقَدْرِ ما فِی عِلْمِکَ مِنَ الأزَلِ إلَی الأبَدِ»*
@abasalehalmahdi59